تبليغاتX
پنجره آبی

پنجره آبی

MAHSHAHR

زمان كه مي گذرد

مي سوزم

چرا نمي دانم

 

دارم ماشين مي شوم

مثل همه

مثل حرف ها

كتاب ها

مدادها

و . . .

 

ترس رهايم نمي كند

از چه نمي دانم

مي ترسم

قاطي شوي با من

و شوم ما

چرا نمي دانم

ونمي خواهم

باشم هم تنها

 

زمان كه مي گذرد

كلاغ ها صداي

بلبل مي دهند

گنجشك ها

آرايش مي كنند

و درختان

ابروهايشان را تميز

 

زمان كه مي گذرد

كوتاهتر مي شوند

آشنايي ها

ما بودن ها

و بچگي ها

زمان كه مي گذرد

بچه ها هم بزرگ

به دنيا مي آيند

وزودتر ماشين مي شوند

زجر        مي كشند

و دود ميدهند

 

ديگر كسي يخ در بهشت

 فروش ها را تحويل نمي گيرد

تا وقتي قوطي هاي رنگي

كله را گرم مي كنند

وعلف هاي وحشي

حواس ها را پرت

زمان كه مي گذرد

مي سوزم

چرا ؟ . . .

نمي دانم.

                                 اسماعیل قنواتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 22:46  توسط اسماعیل قنواتی  | 

 

نه تو آن نیستی که چشمانم می گویند

سنگ می دیدمت

خالی از هر احساس

 

امروز که چشمانم

زدند به آینه

دیروز را که زدند

به تو

یادم آورد

آینه که شکست

خواستم گریه کنم

وقتی بارانم    نبارید

تازه گرفتم

که آسمان چشمم

سنگ شده

وای, دیگر نمی بارد

اگر باران نبارد

چگونه سبز بمانم؟

 

تا بحال اینقدر

زرد نشده بودم

که وقتی رهگذری

به شهرم آمد

زیر پایش

خش خش کنم

تازه او هم عاشق لحظه ایست

که برگ های زرد را له می کند

حق دارد

برگ که نباید

درخت را رها کند.

 

حالا هر بادی

می برد

مرا به گوشه ای

دور       نزدیک

فرق نمی کند

مهم این است

که دیگر مال خودم

نیستم

حالا هم که این را

می نویسم

بادی نیست

اگر نه . . .

 

دیگر دفترم داشت

فراموشم میکرد

و از من نا امید می شد

 

آخر اینجا کسی

رنگ درختان را نمی فهمد

نمی فهمند که از درختان

خیلی عقبند.

شایداگر برگردم به ماه

آنجا سبز شوم

آخر

هر گیاهی در خاکی سبز می شود

اینجا هر چقدر هم گرم شود

من سردم است

آخر من از ماه آمده ام

از کنار دریا

اینجا که بوی بندر را نمی دهد

من دلم برای

شهرم تنگ شده

بندر ماهشهر.

                            اسماعیل قنواتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:53  توسط اسماعیل قنواتی  | 


يك شعر از مريم هوله 

maryam11.jpg


خودچي،نخودچي آداب



 


 


تا گوش گير مي آوري خر مي شوي


ديگر دهان ِ خودت نيستي دهان ِ سوراخت هستي


يا لانه ي مارست يا تخم شكسته ي پرندگان


پس بگو چكار كنم ؟ گوش را بيندازم دور ؟


نه ! به چيز پر ابهتي شبيه خلاء بدوز دهانت را


دهان كه بي نياز مي شود انبوه ِ نيازمندي ازتويش مي زند بيرون


آنوقت گوش ها سرازير مي شوند سمت من


زكي ! دهانت كه مال تو نيست همه جا سمت ِ اوست


دروازه اي كه هدايتش نكني هدايتت مي كند


تهش مي رسد توي خودت !


انسان .... سوراخ ِ از اول ...


بس كن لوله كشي ِ استعداد !


نان ِ خريت كه تقسيم مي كنند بين همديگر اجتماعي مي شوند ...


- آهان ! اين خوب است


خوب را تو تعيين مي كني خريت !


ماچت كه مي كنم از حال مي روم


( لذت بدون زندگي واقعا بي معناست )


با گوش روي دوپا بايست رو در روم اي يك سر و دو گوش !


من حرف مي زنم تو ستاره ها را بشمر - نوبتت كه مي رسد


- مكالمه كه فرمول رياضي نيست جواب نداريم به هم بدهيم


مثل ِ سنگ به ديوار زدن است يا توي آب انداختن


ازين پرتاب فقط حس پرتاب است كه مي شود ديد


اينكه چي پرت مي شود به چي نخودچي .... به من چي .....؟



- من تقي بودم شدم نقي برگشتم به بچه هاي محله گفتم نه !


- آره ! منم وسط ِ گربه ها شدم ولو مونده بودم چي بگم به طالب ها ...


- بارون كه مي زنه منم از بغض ، روده بُر مي شينم و هپروت ميشكنم ...




      -از جنگ هرچي بگي باز كمه رفيق ..... اين دور و بر كسي سر ِ مارو       نمي شكنه ؟!





       -راستي كه خوبه رفيق اون جنازه ها .... فقط از توي فيلم ، نه ؟!




اگه راستي راستي كسي كشته شه …. منم …. در جا به درك واصلم .... آره!


- خوبي ِ دنيا اينه كه .... انگار داري خواب مي بيني ...


از توي روزنومه .... يا تلويزيون ....


اين عينكو تكنولوژي هديه كرده ها !


بيامرزه امواتشو خدا !


راستي اگه يه چند سال ، فقط ..... زودتر ميومديم ...


اون وقت هي مجبور مي شديم .... واقعي باشيم ....


همه چي و همه .... اون جنازه ها .... ( دم فيلم گرم ! نه ؟ )


در جا به درك واصل مي شدم ... آره !





      -مثل همين حالا ..... نه رفيق ؟!




درك اينجاست پشت ِ عينك ِ آرام گرفته ات !


پشت گوش هات كه شنيدن مادر ِ اتفاقاتشان نيست !


- آدم ها در بهشت مثل ِ آينه اند


همه چيز از روي لباس ها و صورت و سوراخ هاشان


منعكس مي شود ...


- البته !


به خودش چيزي نمي گيرد آدم ِ مرده


از او صادر مي شود همه چيز واردات نمي پذيرد


- درك همين بهشتي ست كه دقيقا 2003


آدم ِ چند قرن ِ پيش كِي مي دانست در بهشت


امكان ِ شيزوفِرِن شدنش خيلي زيادست


امكان ِ نمردنش


نداشتن ِ آرزويي حتا مرگ



اين عين جنايت است كه ما به هم رسيديم و براي هميشه


همديگر را ازدست داديم


تمدن بزرگ شد بزرگ تر ازين امكان ندارد


كوچك تر از اين امكان ندارد كه ما شديم


تولد روي دور ِ تند افتاده


کسي نيست دكمه ي off را بزند روي ضبط صوت



اين كافي ست كه اين جمله را هم نشنيدي ...


زندگي را با صداي به اين بلندي گوش كني لعتني با آن هدفون آينه


كم كم جزو ِ صداها مي شوي


ديگر نه صدايي مي دهي نه مي شنوي



آخ ، تمدن !


ممنونيم كه به ما سمعك و عينك و ويلچر هديه كرده اي


ممنونيم به خاطر همه ي چيزهايي كه نداشتيم


به خاطر همه ي اتفاقات وحشتناك و اينكه مي توانيم همه ي اينها را


فقط از توي فيلم بينيم


ممنون كه گزارش ما را به آينده مي دهي


اما من يكي را پخش نكن خواهش مي كنم !


از قيافه ي خجالت زده ام خوشم نمي آيد


خوب توي عكس نمي افتد !


كاريش مي كني ؟ دمت گرم !


18/ماي/2003


استكهلم

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 0:32  توسط اسماعیل قنواتی  | 

آن روز که اتوبوس

زیبا بود

و دستانم هی عرق

میکردند

دلیلی داشت؟

اگر نه اتوبوس

که زیاد

دیده ام و سوار

اگر نه دستان

یخ زده ی من که سخت

تازه کولر هم روشن بود

آن روز که

اتوبوس زیبا بود

و می لرزیدم

چگونه بود؟

طوفان که نمی وزید

سفید هم نشده بودم

آن روز که

اتوبوس زیبا شده بود

و جاده

و آسمان

و تو زیبا تر

قلبم آواز

می خواند

جاده همان است

و اتوبوس

ولی

نه دستانم هی ...

نه می لرزم

نه اتوبوس

نه جاده

نه آسمان

فقط

سیم های

برق که با هم

می روند

تا مقصد

و نمی برند

زیباست

آن روز

می دانم

که دلیلی داشت.

                          

                                                                                    اسماعیل قنواتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 6:50  توسط اسماعیل قنواتی  |