تبليغاتX
پنجره آبی

پنجره آبی

MAHSHAHR

 

دیشب در آغوشم

آرام گرفته بودی

 

دیشب روی قلبم

چسباندمت       چسباندم

لبهایم را به گونه های مرمریت

و تو نه قلبم را

دیدی

و نه گرمی گونه هایت

را حس کردی.

دیشب ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:52  توسط اسماعیل قنواتی  | 

 

آهنم اگر بود

تا حالا زنگ خورده بود

لعنتی زنگ نمی خورد

خیس هم که شده است

زیر بارانم

لعنتی زنگ نمی زند

انگار ضد زنگ

خورده است

با دو دست رنگ

که شده است دو رنگ

لعنتی زنگ نمی زند

آهنم اگر بود

                         اسماعیل قنواتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 2:34  توسط اسماعیل قنواتی  | 

می خواهم گذر کنم

ولی نمی توانم

می خواهم ببندمش

ولی می پرد پلک هایش

می خواهم خفه اش کنم

ولی آرام نمی گیرد

در جایش.

حالا هم که دیگر

از خودم بیزارم

از این مهمانخانه

از فرش هایش

پنجره هایش

که همه پشت پرده اند

و ساعتی زده است

به دیوارش

که عقربه هایش

از لاک پشت هم

گاهی عقب می افتند

و گاهی ...

می  خواهم گذر کنم

ولی نمی توانم

در بین این همه

مهمان

گم شده ام

حالا هم که

صاحب خانه

هوای بعضی ها را

بیشتر دارد.

و بوفه ی مهمانخانه

بوی دود

می دهد.

مهمانخانه

نه راهی

برای طلوع دارد

نه دری برای خروج

ولی شاید روزی

از پنجره ای

خارج شوم

پنجره ای برای سقوط.

                                    اسماعیل قنواتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 11:51  توسط اسماعیل قنواتی  |