تبليغاتX
پنجره آبی

پنجره آبی

MAHSHAHR

 

یک دیوانه چقدر می تواند

دیوانه باشد

که بخواهد عاقل باشد

یک چقدر می تواند

دیوانه باشد

که به دو برسد

دو چقدر ؟!

چقدر احمقم

خودم نمی دانستم

که کی از دستت دادم

یا از کدام دستم

دست کم فردا را یادم هست

ولی تا ریخ تولدم را فراموش کرده ام


من احمقم

وگر نه چرا میدوم

همین یک دلیل کافی ست

که ثابت کنم

برای پیدا شدن

باید گم شوی


من احمقم

خودم هم می دانم

و گر نه چرا تاریخ مرگم را

می دانم

شما مرا با آدم ها

اشتباه گرفته اید

لال که می شوم

زبانم ثابت نیست

قلبم نمی تپد

باید به حرکت عقربه های ساعت

خیره شوم

ها ؟


قلبم نمی تپد

لبخند می زنم

تاریخ مرگم را به یاد می آورم

من ؟!

خودم هم می دانم.

 

                     اسماعیل قنواتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 3:6  توسط اسماعیل قنواتی  |